بچه ها بشینید میخوام یه چیزی واستون تعریف کنم نترس زیاد طول نمی کشه، خوب حالا از کجا شروع کنم !! بذار ببینم ....اممممممممم اها فهمیدم
بچه ها میدونستین که شمال یکی از قشنگیهاش همین سنگاشه؟، یه روز موج رفته بود کلبه شمال بد با خودش کلی از این سنگای ناز خوشکل آورده بود رفته بود لبه دریا در کلبه روهم زده بود آخه کلا موج کلبه و سنگای اونجارو خیلی دوست داره، خلاصه بگم از اونجاای که من خواب جنوب رو میبینم خودم رو واسه شمالش می کشم، موج هم چون این رو میدونست به من گفت دلت می خواد سنگای شمال رو ببینی؟!!
من هم وقتی این و شنیدم دیگه نتونستم چیزی بگم جز.. آره آره آره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!! اون هم گفت باشه رفت سنگارو چیدو گفت چشات رو ببند.. بستم منتظر یه صدای کوچولوووو بودم تا یه بهونه داشته باشم و زود چشام و باز کنم، منتظر موندم که یه دفه گفت باز کن منهم بدون معطلی زود چشامو باز کردمو واااااااااااای نگاشون گردم...
وای اوناای که ندیدن .... وای اگه بدونید چی دیدم یه عالمه سنگای جور واجور باورت میشه؟!! یه دونشون شبیه توپ تنیس بود که از دو رنگ تشکیل می شد دو رنگ بیج و زرشکی من که میدیدمو میمردم وای اگه بدونید چی بودن... خلاصه خیلی خوب بود..
نمیدونم خیلی حرف زدم؟؟؟ خوب ببخشید، خوب چه کار کنم؟، خوب خیلی قشنگ بودن، خوب اگه نمیگفتم بد می شد، خوب بروو ببین تا باورت بشه، خوب به من چه، خوب الان می تونی بری
خوب راستی ... حد اقل حالا قبل از اینکه بری یه یادگاری بنویس ، خوشحال میشم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 8:16 توسط آهوی تنها
|