مگه دل چیه که مثل سنگ قوی باشه، از بلور ساده ست، شیشه دل رو راحت میشه شکست، چرا فکر میکنین دل شکستنی نیست؟
یادته اینو گفتی؟ دل اونقدرا ضعیفه که حتی واسه شکتن اون نیازی به سنگ نداریم... خیلی آرومو راحت میشه اونو شکست
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
سنگ میتونه اونو خوردش کنه اما...
این دل ما را نگاهی سرد پرپر کند
آره همین بود که همه میگفتن، این بود که مثل نور خورشید ثابت شده اما نمیدونم چرا همینو مثل شبی که خورشید نداره نمیشه احساس کرد... خوب ما که میدونیم خورشید اون همه گرما داره پس چرا شبا نمیشه گرماشو درک کرد...؟!
شاید برای اینه که این داستان روزگاره، زندگی هم یه داستانه همون داستان روزگار، خوب شاید هم خسیس شده نمیخواد واسه کسی خوب بنویسه... باید لالا کرد؟ نمیدونم
یعنی باید این قصه رو حتما بخونم؟ آره، از کجا معلوم؟ شاید برای لالایی خوب باشه... این داستان زندگیه، یادته؟
داستان زندگی قصهای ست که متن اون وجود تو و پایانش نبود تو... چه جالبه این داستان خوب خنده دار نیست آخه مال لالاییه
شاید پاییز یه چشم به راه داره، شاید هم اون چشم به راه جایی نباشه... شاید هم پیش خود پاییز باشه، وقتی پاییز بیاد آروم میاد بی سرو صدا، وقتی اون صحبت کنه هیچ صدایی نمیاد جز صدای برگ های خشکی که با وزش باد از اون بالا به پایین، یا از اینجا به اون جا میرن، آخه صدای پاییزو دوست دارن
میخوان که جای خوبی رو برای شنیدن صدای پاییز پیدا کنن... وقتی صحبت کنه صدایی نیست همه آروم جذب اون شدن اون هم گاهی آروم میشه، یه کمی چشماشو به زمین میدوزه... ولی دوباره شروع میکنه به گفتن و گفتن و گفتن...
انقدر میگه که وقتی میره کسی از رفتن اون با خبر نمیشه خوب آخه همه تو رویای صحبتاشن
ولی تا حالا فکر کردین اگه اون آروم بشینه و به همه با یه سکوت تلخ نگاه کنه چی میشه؟ چه سکوتی... اون حتما غمی تو دلش داره
" بی تو دلگیرترین پاییزم بی تو از غم وغصه لبریزم"
گفته اون اینجا دیگه آشناست... میشه از چشماش خوند...
" بی تو چندیست که ویران گشته دل ماتم زده غم خیزم"
برگها دوست ندارن تو چشمای پاییزشون اینو بخونن، میدونن بعد اون چشمان ناز اشکایی در راهن و بعد از اون اشکا سکوتی با نگاهیی به دور دست غروب و بعد لبخندی...
هر قطره اشک نشانه دل شکستگی ست، هر سکوت نشانه تنهایی ست و هر لبخند نشانه مهربانی...
راستی هنوز یادم نرفته، هنوز یادم نرفته...
یادته اون شب که گفتی اونا هم عاقبت نگاهشونو دیدن؟ مجازات شدن، ولی شاید اون نگاه ها از ترس بوده... ترس از چی؟ نمیدونم.
چقدر قدم زدنت آروم بود، با نگاه کردن به هر قدم جلو میرفتی، این قدمت برای من خوبه... حتی اگر فقط ره گذری هستی
یادته درمورد نگاه به من چی گفتی؟ گفتی که نباید همه نگاه هارو باور کنم، گفتی این کار بدیه، ازم خواستی نگاهی رو باور کنم که وقتی از اون دور میشم به انتظار بمونه، یادته؟
خوب آرزو های من هم زیاد بود؟ باران بودن... نسیم بودن... گل بودن... ولی هیچ نشدم.
اگه باران بودم غبار غم هاتو میشستم اگه نسیم بودم صورت نازتو نوازش میکردم اگه گل بودم غنچه ها رو به تو هدیه میدادم
ولی هیچ نشدم... اما هرچه هستم باز هم دوستت دارم
میخوام بگم مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز... مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی ... مهم نیست که تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد ... مهم نیست که قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم
در این کلبه خوشم تو در اون اوج خوش باش
پس به آرزو ها رسیدم...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:8 توسط آهوی تنها
|