خیلی زود گذشت، نمیخوام این مدتو کوتاه تر کنم ولی تا اومدم چشمامو یه بار باز و بسته کنم همه چیز گذشت
گذشتو دور شد
نمیدونم چطور... نمیدونم از کجاش بگم، دیروز گذشت ولی نفهمیدم چرا بی خبر.
منتظرش بودم ولی غافل، نمیدونم چطور شد که دیدم دیگه تو دستام نیست
آره یکی میگفت کاش میشد یه روز زندگی تعطیل باشه و به هیچی فکر نکنیم، چه خوب گفت...
اون راست میگفت
همه به دنبال همچین روزی همه چیرو از دست میدن، اما این روز وجود داره دارم میبینمش چه زیبا و قشنگه شاید اگر به اون روز بهتر فکر میکردم نمیگذشت...
عیدا اومدنو رفتن، چقدر خوب بود یلدا اومد، همون یلدای که میشد بیشترین لحظه رو باش باشم ولی...
چقدر حسرت!!! واسم عجیبه... نمیدونم چرا آخه تا حالا بش فکر نکرده بودم شاید هم فرصت فکر کردنو نداشتم ولی عجیبه
شبا که میخواستم چشمامو رو هم بذارم حس میکردم یه چیزی رو هنوز نفهمیدم نمیدونم چرا اون احساسو داشتم و سعی میکردم تو دنیای وجود خودم برم دنبال اون گمشتهای که یه روزی باید باورش کنم... ولی کجاست یا چیه... هنوز نفهمیدم!!!
پی اون روز، پی گفته های خوبان، پی گفته های سارا نمیدونم اون چی میدونه که حرف دلش واسم آشناس همه بودن
وقتی به اون بالا نگاه میکنم یه دنیا رو نظاره میکنم
خیلی چیزا به من میگه، خیلی چیزا بش میگم چون خیلی وقته که دوستیم میدونم که همیشه منتظر منه، اون دوستای زیادی داره همیشه وقتی میرم میبینم که تو مهمونی ش یه دنیا مهمون داره اونارو به من معرفی میکنه تا دوستای من بیشتر شن ولی باز هم حس میکنم باید بیشتر بش بگم و حرفاشو بشنوم میدونم خیلی حرفا واسه گفتن داره... مهموناشو همیشه دوست داشتم
خیلی مهربونن، وقتی که اون بالایی نیست همیشه سعی میکنن جای خالیش پر شه
دوسشون دارم ولی نمیدونم چرا دوست نداره که همیشه من باشون باشم
مهمونیش خیلی کوتاهه، خیلی زیاد... حتی اون لحطهای که همه فکر میکنن مهمونیش طولانی ترین مهمونیه باز هم... کوتاهه.
دخترکی که همیشه منتظر اون رویای شیرینش بود... افسوس
چه زیباست اون مهتاب، مهمونای بی شمارش اون ستاره هایی که همیشه واسه دوستاشون چشمک میزنن... اون لحظهای که باهمیم
آره با هم بودیم، گذشت ولی...
چه زود گذشت
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:10 توسط آهوی تنها
|