مهتا ستاره شد
ما از نژاد اتش بودیم
همزاد افتاب بلند اما
با سر نوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
ما با شکیب خاکستر ماندیم
تا بر فراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند
که بگوید
اتش
انگاه اتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام شب این شب یلدا
دست امید خسته خود را
در دستهای روشن او میگذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان افتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
مهتا ستاره بود
با نور زندگانی میکرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
مثل رویا بود آمدنت
شوق گشودن نامه
یا بسته که نمی دانی چیست
نگاه و گفتارت
گره ناگشوده
رفتنت که دیگر ریا نبود
چه می دانستم
که دیگر هیچ،نمی بینمت