Hasti: سلام، یه شعر برات گفتهام. یعنی برای کفشهات. کفشهای تایوانی پاشنه بلند ۴۵ درجه.
Mehraveh: برای کفشهام!؟
Hasti: بله. برای کفشهات.
Mehraveh: نوشته بودی: « فقط دیوانهها، عاشقها، فقط آنها که خیلی خیلی متفاوتند...» خوب که چی؟ چرا جملهت رو کامل نکرده بودی؟
Hasti: تو میتونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جملهی سربریده بذاری و کاملش کنی. من اما چیزی بهش اضافه نمیکنم. من میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند. میخوام این کلمات عوضی که عرضهی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن ((فعلی)) از من به زانو دربیاند. بذار این جمله خبر میرگش در همین وضعیت بمونه و جون بکنه تا بمیره.
Hasti: حسودی نمیکنم / نقطه / نه، من هرگز حسودی نمیکنم / نقطه / به پیراهنت / نقطه / یا روسریات / نقطه / یا حتی آن پپسی که در شب تجلی نوشیدی / نقزه / من تنها - تا سرحد مرگ - حسودی میکنم به آن کفشهای تایوانی پاشنه بلند / نه، این جا دیگر نقطه نمیخواهد.
پنجشنبه / چهاردهم مهرماه / شب، ساعت ۱۱:۳۷
Mehraveh: سلام
Hasti: سلام. دیروز موبایلم رو ازم گرفتند. به خاطر تلفن ظهر چهارشنبهی شما.
Mehraveh: کی؟ کی موبایلتون رو برد؟
Hasti: آدمهای این جا.
Mehraveh: آدمهای اون جا؟ اونجا دیگه کجاست؟
Hasti: همین جا که من هستم. کوهی میگه ما نباید با زنها تماس داشته باشیم. میگه تلفن به زنها یه جور تماس با اونهاست. مثل دست زدن به اونهاست.
Mehraveh: کوهی دیگه کیه؟
Hasti: رئیس این جا است.
Hasti: میخوام چیزی رو که چند روز پیش براتون نوشتهام ایمیل بزنم.
Mehraveh: منتظر میمونم. تا ایمیل بزنید من تلویزیون تماشا میکنم.
Mehraveh: تلویزیون داره سیرک نشون میده. مردی با یه پا روی طناب راه میره.
Hasti: اون روز که تلفن زدید من توی حیاط این جا بودم. تابستونها این جا خیلی گرم میشه. ظهرها انگار یکی از درهای جهنم رو باز کیکنند رو به ما.
Hasti: صداتون رو که شنیدم خشکم زد. مثل کسی که جلو طوفانی که از جهنم میآد خشکش زده باشه.
Hasti: رفتم زیر سایهی یکی از درختهای توی حیاط اما فرقی نکرد.
Hasti: هنوز گرم بود. اون قدر عرق کرده بودم که انگار یه سطل آب ریخته بودند روی سرم.
Hasti: وقتی با تو حرف میزدم چشمم افتاد به هزار تا نقطه سیاهی که زیر درخت توی هم وول میخوردند.
Hasti: هزار تا مورچه ریخته بودند سر یه سوسک مرده.
Hasti: بعد یه زنبور آروم نزدیک شد به نقطهها.
Hasti: انگار میخواست سوسک رو از زمین برداره. چند بار رفت و اومد اما نتونست.
Hasti: وقتی داشتی پشت تلفن گریه میکردی زنبور دور شده بود.
Hasti: اون شب حسابی مریض شدم. گمونم گرما زده شده بودم. یعنی کوهی گفت گرما زده شدهام. گفت زیادی توی آفتاب موندهام.
Hasti: همون شب تلفن رو از من گرفت. گفت حرفهام رو شنیده. گفت نباید با زنی تماس میگرفتم.
Hasti: یه هفته مریض بودم نمیتونستم توی شبکه بیام.
Hasti: وقتی گفتی مردی با یه پل روی طناب راه میره بیخودی یاد مورچهها و سوسک وزنبور افتادم.
Hasti: اما خوب بود. خیلی خوب بود.این که مریض شده بودم. این که به خاطر (( تو )) مریض شده بودم.
Hasti: اون روزها حس میکردم مثل بیماری پخش شدهای توی بدنم. انگار توی تک تک سلولهام منتشر شده بودی.
Hasti: تا حالا توی کسی منتشر شدهای؟
Hasti: پرسیدم تا حالا حس کردهای توی کسی، توی روح کسی منتشر شده باشی؟
Hasti: کجایی؟
Hasti: چراغت که روشنه.
Hasti: هستی؟
Mehraveh:
Hasti: د.د
Mehraveh: من هم همین طور.
Hasti: زیاد.
Mehraveh: من هم زیاد.
Hasti: خیلی خیلی زیاد.
Mehraveh: من هم خیلی خیلی زیاد.
Hasti: کاش میتونستم از توی این کلمات، توی این سیمها و کابلها و تلفن و کامپیوتر بیام اون جا. بیام پیش تو.
Mehraveh: من هم همین طور.
Hasti: دستت رو بذار روی صفحهی مونیتور.
Mehraveh: گذاشتم.
Hasti: من هم گذاشتهام.
پنجشنبه / چهاردهم مهر ماه / ساعت ۱۱:۴۳
Date: Thu, 5 Oct, 2007
From: "Amir Mahan
د.د :Subject
To: mehraveh @goldscreen .com
کامپیوترم را امشب تحویل میدهم. نه به خاطر کوهی. به خاطر خودم. من دارم این جا ذوب میشوم. با حرف زدن شما بیشتر ذوب میشوم. اگر کامپیوترم را به آنها دادم دیگر نمیتوانم با شما تماس بگیرم. تنها شاید در خوابهایم. این یادداشت را سه روز قبل که حسابی بیمار بودم برایتان نوشتم.
اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.
آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصهای یا حتی دلی حبس کرد. حجماش
بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان یزرگتر از دل میشود،
میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان -بس که بزرگاند- باید فاصله بگیرم،
میترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیاش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در
(( دوستت دارم )) خلاصهاش کنم، به شدت ترسیدهام. از حقارت خودم لجام گرفته است.
از نا توانی و کوچکی روحام. فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.
فکر میکردم این من هستم که او را آفریدهام و برای همیشه آفریدهی من باقی خواهد ماند.
اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من
مقهور آن شدم. آن قدر که دیگر از من فرمان نمیبرد. آن قدر که حالا میخواهد مرا در
خودش محو کند. اکنون من با همهی توانی که برایم باقی مانده است میگویم
(( دوستت دارم )) تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحام حس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را، برای لحظهای هم که شده، بیندازم روی زمین.
جمعه / پانزدهم مهرماه / صبح ، ساعت ۵:۱۷
Mehraveh: سلام. خستهام. حسابی خستهام. انگار از سوم مهرماه تا حالا هزار کیلومتر راه رفتهام. انگار میلیونها کلمه حرف زدهام. دیشب با کفشهام خوابیدم. به خاطر تو.
جمعه / پانزدهم مهرماه / صبح، ساعت ۷:۱۲
Mehraveh: ...
جمعه / پانزدهم مهرماه / عصر، ساعت ۴:۲۸
Mehraveh: د.د / زیاد / خیلی زیاد.
شنبه / شانزدهم مهرماه / شب، ساعت ۱۰:۴۵
Mehraveh:
یکشنبه / هفدهم مهرماه / ظهر، ساعت ۱۲:۱۸
Mehraveh: صدای خفهی اذان میآید. از چند کوچه پایینتر.
دوشنبه / هجدهم مهرماه / صبح، ساعت ۶:۱۰
Mehraveh: د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د.
چهار شنیه / بیستم مهرماه / صبح ، ساعت ۵:۳۷
Mehraveh: دیشب توی پلههای خونه لیز خوردم. بس که تند تند میرفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت: «حواست کجاست، دختر؟» شب، قبل از خواب توی رخت خواب مثل بچهها بغض کردم و تا دیر وقت گریه میکردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمهی کفشم پاره شده بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:40 توسط آهوی تنها
|