حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه
ادامهی داستان، امیدوارم که...
( قسمت سوم )
چهارشنبه / ششم مهرماه / صبح، ساعت ۱۱:۰۷
Mehraveh: شمارهی موبایلتون رسید. مرسی. به تون زنگ میزنم. شاید امروز ظهر.
پنچشنبه / هفتم مهرماه / عصر، ساعت ۶:۰۰
Mehraveh: اومدم نبودید. چند دقیقهی دیگه بر میگردم.
Mehraveh: باز هم نبودید ( ۶:۱۲ )
Mehraveh: قرارمون ساعت ۶ بود. هفده دقیقه تآخیر داشتی. ( ۶:۱۷ )
Mehraveh: من دارم میرم عروسی سوفیا. اومدم یه چیز بگم و برم. دربارهی تلفن دیروز ظهر.
دربارهی صداتون.
Mehraveh: صداتون یه جوری بود. نمیدونم کجا بودید و داشتید چی کار میکردید، اما صداتون
یه جوری بود. همون طور که عکستون یه جوریه. از شماره موبایل تون نتونستم بفهمم کدوم شهر
زندگی میکنید. اما من توی تهران زندگی میکنم. خودتون لابد فهمیدهاید. نزدیک میدون محسنی.
حرفهاتون توی تلفن یه جوری بود. یه جور خوبی بود. تا حالا نشنیده بودم. هنوز دارم بهشون فکر
میکنم. من تا دیر وقت عروسی هستم. آخر شب برمیگردم.
جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت ۳:۱۹
Mehraveh: سلام. تازه از عروسی برگشتهم. هنوز لباس عوض نکردهم. افتضاح بود.
یعنی من افتضاح بودم. نمیدونم چه مرگم شده بود. سودی گفت: « چه مرگته دختر؟
چرا بغ کردی؟ » نصف چراغهای سالن را خاموش کرده بودند و نمیدونم از کجا
هی دود میریختند توی سالن. چشم چشم رو نمیدید. توی رقص همه به هم تنه میزدند. بس
که شلوغ بود. دو بار نزدیک بود بخورم زمین. به خاطر اون کفشهای تایوانی مسخرهی
پاشنه بلند. قسم میخورم هیشکی نمیدونست داره با کی میرقصه. ساعت دو نصف شب بود
که یهو حس کردم داره حالم به هم میخوره. شادی گفت: « لابد رو دل کردی» یه پپسی باز
کرد و خوردم اما فرقی نکرد. رفتم توالت و آب زدم به صورتم. بعد زل زدم توی آیینه.
هنوز صدای موزیک از توی سالن میاومد. صدای دیگهای هم بود. انگار کسی مست کرده
بود و داشت فریاد میکشید. شادی زد توی در و گفت:« دختر داری چی کار میکنی اون تو؟
زود باش دیگه!» کاری نمیکردم. زل زده بودم به آیینه و انگار داشتم به هیولایی نگاه میکردم.
اونجا بود که یهو یاد تو افتادم. یاد عکست. صدات. حرفهات. و بی خودی زدم زیر گریه.
از دستشویی که زدم بیرون شادی گفت: « دیوونه شدهای؟ صورتت رو پاک کن شدی
عینهو دهاتیها » گمونم صورتم از ریملی که به مژههام زده بودم سیاه شده بود.
جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت ۴:۱۰
Mehraveh: نیم ساعت پیش خوابیدم اما یهو مثل دیوونهها از خواب پریدم و کامپیوتر رو
روشن کردم. انگار کسی به من گفت اومدهای توی شبکه. چراغ اتاق رو روشن نکردهم تا
مادرم بیدار نشه. نور صفحهی کامپیوتر چشمهام رو اذیت میکنه. این وقت شب پشت
کامپیوتر چه غلطی میکنم؟ چه مرگم شده؟
جمعه / هشتم مهرماه / صبح، ساعت ۹:۱۷
Mehraveh: اومدم نبودید.
Mehraveh: عصر ساعت سه میآم توی شبکه.
جمعه / هشتم مهرماه / عصر، ساعت ۳:۰۰
Mehraveh: اومدم نبودید. کجایید؟
سهشنبه / دوازدهم مهرماه / شب، ساعت ۹:۱۴
Mehraveh: توی چند روز گذشته چند بار آمدم اما نبودید. دیروز دوبار تلفن زدم جواب نمیدادید.
پیغامی هم نگذاشته بودید. نمیخواهید با من حرف بزنید؟
سهشنبه / دوازدهم مهرماه / شب، ساعت ۱۱:۳۹
Hasti: پیام ساعت چهار و ده دقیقهی صبح جمعهتون رو خوندم.
Hasti: فقط دیوونهها، فقط عاشقها، فقط آنها که متفاوتاند...
چهارشنبه / سیزدهم مهرماه / صبح، ساعت ۶:۱۲
Mehraveh: کجا بودی توی این چند روز؟ چرا جواب تلفن رو نمیدادی؟
Mehraveh: مهم نیست. خوبی؟
Mehraveh: میخوام باهات حرف بزنم. امروز عصر ساعت چهار میآم تو شبکه.