حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه
ادامهی داستان، امیدوارم که...
( قسمت دوم )
دوشنبه / چهارم مهرماه / عصر، ساعت ۷:۱۷
Mehraveh: سلام، خیلی وقته منتظری؟
Hasti: از هفت اینجام.
Mehraveh: ببخشید. رفته بودیم سینما. با شادی و سودابه. یه فیلم کمدی. کلی خندیدیم. یه آقایی از پشت سر
هی میگفت: «خانمها لطفاً آرومتر.» شادی گفت: « فیلم کمدییه دیگه. گریه کنیم؟»
Hasti: خوبه.
Mehraveh: چی خوبه؟
Hasti: این که خندیدید.
Mehraveh: مرسی.
Hasti: براتون یه شعر گفتهام.
Mehraveh: شعر؟ جدی؟ مگه شما شهر هم میگید؟
Mehraveh: منظورم از «شهر» شعر بود. وقتی تند تایپ میکنم اشتباه میشه. ببخشید.
Mehraveh: راستی عکستون رو دیدم. واقعاً عکس خودتون بود؟
Hasti: چه طور؟ ترسیدید؟
Mehraveh: نه، اما فکر نمیکردم این جوری باشید.
Hasti: چه جوری؟
Mehraveh: هیچی. شعرتون رو نخوندید. منظورم اینه ننوشتید.
Hasti: مینویسم. چند دقیقهی دیگه.
Mehraveh: فردا قراره با سودی(سودابه) بریم میدون محسنی. میخواد یه دامن بگیره.
من هم میخوام یه جفت کفش بخرم. سودابه عاشق خرید کردنه. میگه کسی که هفتهای سه بار نره خرید
با زندگی مشکل داره.
Hasti: من هم دوستی داشتم که درباره زندگی عقیدهی جالبی داشت.
Mehraveh: چه عقیدهای؟
Hasti: اون دیگه حالا نیست. مرده.
Mehraveh: مرده!؟
Hasti: یعنی خودکشی کرد. پارسال.
Mehraveh: اینها رو جدی میگی - ببخشید - از خودت میسازی؟
Hasti: دروغ نمیگم.
Mehraveh: خودکشی کرد؟
Hasti: حرفی که زد از علت خودکشیش مهمتر بود.
Mehraveh: راستی؟ چی گفت؟
Hasti: رفته بودیم سوار مترو بشیم که ناگهان این حرف رو زد. بیمقدمه.
Mehraveh: چی؟ چی گفت؟
Hasti: قطار داشت با سرعت و سروصدا از جلو ما میگذشت که این حرف رو زد.
Hasti: در واقع داشت فریاد میکشید تا من صداش رو بشنوم.
Hasti: گفت: « کسی که روزی یه بار گریه نکنه با زندگی مشکل داره.»
Mehraveh: با این حساب به نظر من بهترین کار رو کرد. منظورم خودکشییه.
Hasti: بله، شاید.
Mehraveh: نمیخوای شعرت رو بخونی؟
Hasti: چرا میخونم. دیشب گفتمش. داشتم جلو آیینهی اتاقم دکمههای پیراهنم رو میبستم که شعر اومد.
Mehraveh: چه وقت شاعرانهای!
Hasti: از اتاق که زدم بیرون مادرم گفت چرا دکمههات رو بالا پایین بستی؟
Mehraveh:
Hasti: حرف که میزنی / من از هراس طوفان / زل میزنم به میز / به زیر سیگاری / به خودکار /
تا باد مرا نبرد به آسمان. / لبخند که میزنی / من - عین هلوها - زل میزنم به دستهات /
به ساعت مچی طلاییات / به آستین پیراهنات / تا فرونروم در زمین. /
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفتهای / در کلمهای انگار / در شین / در قاف / در نقطهها.
Hasti: همین.
Hasti: تموم شد.
Hasti: چرا حرفی نمیزنی؟ چراغت که روشنه.
Hasti: کجایی؟
Hasti: خواهش میکنم چیزی بگو.
سهشنبه / پنج مهرماه / عصر، ساعت ۴:۴۵
Hasti: سلام
Mehraveh: تو بیست و چهار ساعت توی شبکهای؟ کی اومدی؟
Hasti: از یک ساعت و سی و پنج دقیقهی پیش منتظرتم.
Mehraveh: آخی طفلکی! از حالا به بعد ساعتهایی که قراره بیام برات پیغام میذارم.
Mehraveh: صبح رفتیم بازار. سودی یه دامن جیغ قرمز خرید. اون قدر کوتاه که جلو خودش
هم روش نیست بپوشه. من یه جفت کفش تایوانی پاشنهدار خریدم. ۴۵ درجه. وای باید ببینی.
محشره. پنجشنبه عروسی سوفیاس. خواهر سودی.
Hasti: خوش به حال سودی.
Mehraveh: چرا؟
Hasti: و میدون محسنی و کفش تایوانی پاشنهدار ۴۵ درجه و عروسی سوفیا و کلمهی «محشره»
Mehraveh: مرسی
Hasti: و «مرسی»
Mehraveh: وای چی شد!
Hasti: و «وای چی شد»
Hasti: و
Merciiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii :Mehraveh
Mehraveh: شعری رو که برام نوشته بودی برای سودی خوندم. میدونی چی گفت؟
Hasti: نه، چی گفت؟
Mehraveh: ناراحت نشی، به خدا منظوری نداشت.
Hasti: ناراحت نمیشم.
Mehraveh: گفت این یارو کیه؟ دیوونهس؟
Hasti: تو چی گفتی؟ ناراحت نمیشم.
Mehraveh: قول دادی ناراحت نشی.
Hasti: نه، نمیشم.
Mehraveh: گفتم آره دیوونهس. حسابی دیوونهس.
Mehraveh: ناراحت شدی؟
Hasti: نشدم.
Mehraveh: بعد یه چیز دیگه گفتم. گفتم اما گاهی دیوونهها بهتر از عاقلها هستند.
پرویز زیادی عاقل بود.
Mehraveh: اگه شماره تلفنت رو بدی شاید بهت زنگ زدم. شاید.
Hasti: با ایمیل میدم. شاید.
Hasti: د.د
Mehraveh: چی؟
Hasti: این مخفف یه جملهس که گفتنش برای من خیلی سخته. گاهی ناگهان میآد و باید
زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عینهو بار سنگینی که ناگهان بذارن روی دوشت.
عینهو گوی داغی که گذاشته باشند کف دست آدم. باید زود بندازیش. باید زود بگیش.
Mehraveh: یاد حشرهکش د.د ت. افتادم.
Mehraveh: حالا این « د.د » یعنی چی؟
Hasti: اگه بخوام یعنی چی باید بنویسمش. من نمیخوام بنویسمش. یعنی نمیتونم.
Mehraveh: بذار کمی فکر کنم...
Mehraveh: آهان فهمیدم...
Mehraveh: اما گفتنش برای من سخت نیست، گرچه بعد از اون عوضی - پرویز رو میگم - دیگه
نمیخوام به کسی بگم. به هیچ کس.
Mehraveh: تو چه طور به کسی که تا حالا حتی ندیدیش میگی دوستت دارم؟
Hasti: شاید یکی از دلایلش این باشه که من نمیدونم اون طرف این کلمات کی هست. نمیدونم چه شکلی
هستی. این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم میسازمت. اگه ببینمت دیگه میشی یه نفر.
اما حالا صد نفری. هزار نفری. یه میلیون نفری. تا ندیدمت تو هر کسی میتونی باشی که من دوست داشته
باشم. دیشب یکی از اونهایی رو که میتونی باشی توی خواب دیدم.
Mehraveh: خواب من رو؟
Hasti: خواب یکی از « تو »ها رو. یکی از میلیونها « تو »هایی که میتونه پشت این کلمات
به اسم مهراوه با من حرف بزنه.
Mehraveh: خب؟
Hasti: من توی اتوبوس نشسته بودم.
Hasti: تنها.
Hasti: نمیدونم اتوبوس داشت کجا میرفت. توی یه بیابون بودم.
Hasti: بعد اتوبوس ایستاد و یه دختر سوار شد. انگار کسی به من گفت این مهراوهس.
Hasti: اتوبوس راه افتاد و کمی بعد باز ایستاد.
Mehraveh: مادرم اومد. زودتر بگو.
Hasti: باز یه دختر سوار شد. عینهو دختر اول.
Hasti: یه مهراوهی دیگه.
Hasti: اتوبوس راه افتاد و کمی بعد دوباره ایستاد. باز یه مهراوه سوار شد.
Hasti: مهراوهها تند تند سوار میشدند. اتوبوس پر شد از مهراوهها. روی هر صندلی یه مهراوه. انگار
محاصرهام کرده بودند. داشتم غرق میشدم توی مهراوهها.
Hasti: این طوری: مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه هستی مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه مهراوه.