گلدون سوم
بمیر ولی اینگونه
چه فریبکار بزرگی ست این چشم سیاه روزگار
با آن ابروان مشکیِ مشکی!
چنان بدان دل می بندیم،
که گویا فراموش مان می شود،
دیروز دختر همسایه به چه ناله ها زشت کاری هایش را بر ملا ساخت!
روزگار با آن چشمان سیاه،حیله ی خوبی ست وقتی رنگ چشم نقطه ی ضعف باشد!
و اگر نباشد...
حیله ی خوبی ست تا نقطه ی ضعف روزگار باشیم.
به اطرافت نگاه کن!
لاشه ها را ببین!
روزگار گردن زدشان.
از مرگ نمی ترسانمت،
از اینگونه مردن بر حذر باش!
...
بیاندیش،اگر روزی خواست تا نابودت کند،
بهانه آن نباشد که دل بسته بودی و دل بستن به این هرزه ی بی سر وپا همانست که می خواهد...
تا بی رحمی کند و هنگام ظهر،زیر ذره بین آتشت بزند...چنان پر زرق و برق!
بگذار سبب آن باشد که دل نبستی و به تیپایی هم سزاوارش ندیدی!
آنگاه تو را،گوشه ای تاریک و نمور،بی آنکه کسی بداند ...دار خواهد زد!
چه باشکوهست آن لحظه...سر تو بالای دار...!
نویسنده : زکیه زارعی