امروز یه چیزی رو میخوام شرح بدم.. من از غروب خوشم میاد چه کار کنم دست خودم نیست می گفتم من هیچ وقت غروب رو رها نمی کنم٬ همیشه هم یه جورای با غروب حرف میزنم و درد دل می کنم ، خیلی وقتها هم اونو گریه میندازم یا می خندونم، اون هم همینجور..می دونید؟! من بعضی وقتا میرم بیرون تا فقط غروب و ببینم، خیلی وقتا هم ازش یا از خونه قشنگش عکس گرفتم تا حتی بعد از اینکه میره پشت دریا خودشو مخفی می کنه بازم داشته باشمش، یه روزی داشتم با خودم حرف میزدم می گفتم: دوست دارم به ستاره ها بنگرم، غروب این حرفم رو شنید و دلخور شد، می دونه من قصدی نداشتم اما خوب حرف من واسش مثل یه آتیش بود که می سوزوندش به من گفت :خوشبحال ستاره ، از غروب گذشت و به شب رسید و به ستاره )) من هم چیزی نگفتم، خلاصه می خواستم به غروب بگم که همیشه عاشق غروب می مونم حتی پشت دریا. کلبه من هم همیشه رو به دریاست همیشه و هروز چشم انتظار غروب.
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 16:26 توسط آهوی تنها
|