چیز زیادی نمی خواد، خیلی راحت و بی صدا، آرام، زیبا، می رسی
سفر...
دو بال...
دستان خوبان...
زندگی جاودان...
(...)
گفتم شايد نديدنت از خاطرهات دورم كنه ديدم نديدنت فقط ، ميتونه كه كورم كنه
گفتم صداتو نشنوم شايد كه از يادم بری ديدم تو گوشام جز صدات ، نيستش صدای ديگری
نديدن و نشنيدنت عشقت رو از دلم نبرد فقط دونستم بی تو دل ، پرپر شد و گم شد و مرد
بعد از تو باغ لحظههام حتی يه غنچه گل نداد همهاش ميگفتم با خودم نكنه بميرم و نياد
اين روزا محتاج توام من نميگم ، دلم ميگه
فردا اگه مُردم نيا ، ...
با هم برویم...
به اوج رویا...
جایی که فقط دستان خوبان به ما رسد
ما در این دنیای غریب... عجب است...!
ما در این رویای فریب... عجب است...!
بیا با هم همسفر شویم
بیا چون دو مرغ عشق رویم
نباشد پس از ما لیلی و مجنون
بیا... به اوج رویا پر زنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:0 توسط آهوی تنها
|
نشد...
همه سعی و تلاش من... نشد
نشد یه قصری بسازم پنجرهاش آبی باشه من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم نه این که من نخوام برم نزاشت گلهارو ببینم نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه من کجا و دیوونگی چه جوری به حرفش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم نشد یه بار برسم به آرزوهای محال یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه که بدونم دوستم داره آتیش گرفتم و یه بار نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه نزاره پای سرنوشت نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم نشد بره نشد نره نشد بخواد نشد بیاد نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد
از شما پنهون نکنم یه حرفهایی بهم زده گفته همین روزا میاد اما هنوز... نیومده
قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید اول خدا بعدا شما ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:45 توسط آهوی تنها
|
گفتن...
جواب یک سؤال...
زندگی رو دوست دارم با تمام بد بیاریش
عاشقی رو دوست دارم با تمام بی قراریش
من می خوام اشکو بفهمم وقتی از چشام می ریزه
تنهایی گرچه کشندست واسه من خیلی عزیزه
تو کــتـاب نوشــته عـاشــق خیلی تنها، خیلی خسته ست
جــای بــارون بـهــاری روی چترای شکسته ست
اما من می گم یه عاشق هـمه ی دنـیــا رو داره
همه چترا رو باید بست وقتی آسمون می باره
نون عشق رو می خورم منـت نـونـوا نـدارم
سینه سوخت عاشقم با کسی دعوا ندارم
پای بیداری باشه ما همه جوره چاکریم
پای عاشقی باشه... داداش ما کم نمیاریم
*** تنها گفتنی های من به این سؤال تو...
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره می شه
دوست دارم زمان بایسته واسه همیشه
چشمامون ببندیمو بریم تا ته رویا
اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمی شه
هرچی غم داری از دل نازکت بگیرم
اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم
سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم
یاد تو و عشق تو باشه ورد زبونم...، مهربونم
آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سؤاله
بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره
من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم...
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:0 توسط آهوی تنها
|
زندگی مثل یه...
زندگی
زندگی یه گذره...
گذر مرحله هاست، تولد، جوونی و پیری... پستی و بلندی، روز و شب، سود و زیان
گذر زمانه، زمانی که با گذشتنش دیگه نمی تونی اونو برگردونی
گذر خاطره هاست، هم خوب و هم بعد
زندگی گذر عمره، عمری که یک بار بیشتر نیست و یک بار بیشتر تکرار نمیشه
اگه غافل باشی همه ی اینها رو مفت از دست میدی... جوونیشو، بلندیشو، خوبیشو... و زمان ازدست رفتشو...
ولی همیشه یه استثناء وجود داره!
عشق
عشق چیزیه که می تونه همه ی اینها رو جبران کنه، آخه آدمی وقتی عاشق می شه انگار که دوباره متولد شده و عمر دوباره ای پیدا کرده
پیری واسش عینه جوونی میشه، زشتیا واسش زیبا میشن، خاطره ها همه دوست داشتنی و زمان واسش پر ارزش، هیچ وقت ضرر نمی کنه چون عاشقه.
عشق همه چیز رو واسش جذاب و دوست داشتنی می کنه
ولی با این همه، یه چیز هرگز تغییر نمی کنه و اون اینه که...
زندگی یه گذره!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:42 توسط آهوی تنها
|
حلالم کن...
۲۲
شرمنده ام
Blessed is your face مبارک و خجسته باد چهره ات
Blessed is your name مبارک باد نامت
My beloved
ای عشق من
Blessed is your smile
گرامی باد خنده هایت
Which makes my soul want to fly
که روح مرا به پروازدر می آوری
My beloved
ای عشق من
All the nights
در تمام شبها
And all the times
و در همه زمان
That you cared for me
تو همیشه مراقب من بودی
But I never realised it اما من هیچ گاه اینرا درک نمی کردم
And now it’s too late
اما حالا خیلی دیر است
Forgive me
مرا ببخش
Now I’m alone filled with so much shame
حالا من تنها مملو از شرمندگی و خجالت بسیار
For all the years I caused you pain
در تمام این سالها من باعث این درد و ناراحتی شدم
If only I could sleep in your arms again
اگر تنها یکبار دیگر بشه من روی شانه های تو بخوابم
Mother I’m lost without you
مادر من بدون تو از بین می روم
You were the sun that brightened my day
تو مانند خورشیدی هستی که به زندگانی من روشنایی می دهی
Now who’s going to wipe my tears away
حالا چه کسی است که اشکهای مرا پاک کند
If only I knew what I know today
کاش می فهمیدم چیزی که باید امروز بفهمم
Mother I’m lost without you
مادر من بدون تو از بین می روم
***********
گریه کردم مثل ابرا بی تو مادر شد دل من جای غصه ها بی تو مادر رسول خدا گفت بهشت زیر پای توست بخواب مادر برای همیشه قلبم فقط جای توست بخواب مادر
رفتی و من تنها ماندم باغصه هام و غم هام ماندنم گر که تو را آزردم مادر حلالم کن
بعد از تو من بی پناهم ای که بودی تکیه گاهم خیز و بنگر اشک و آهم
مادر حلالم کن
مادر مرا حلال کن...، تا در این ظلمت طاقت فرسا روشنایی مهر تو بر راه من بتابد
بتابد... به سوی تو بشتابم و در آغوش گرمت آرام بگیرم
تا بتوانم یکبار دیگر روی شانه های تو بخوابم...
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 19:30 توسط آهوی تنها
|
علی...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:29 توسط آهوی تنها
مداد سفید...
مداد رنگی ها
مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...
هيچ کسی به او کار نمی داد همه می گفتند: { تو به هيچ دردی نمی خوری }
يک شب که مداد رنگی ها توی سياهی کاغذ گم شده بودند، مداد سفيد تا صبح کار کرد...
ماه کشيد...
مهتاب کشيد...
و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد
صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هيچ رنگی پر نشد.
جای خالی او ...
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:5 توسط آهوی تنها
|
بنویسید...
اگه باور کنیم
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است...
بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...
بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ...
او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...
صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...
در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است...
بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...
مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...
مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...
بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...
غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...
روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است...
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:23 توسط آهوی تنها
|