تبليغاتX
یه کلبه ای که غروب و موج دوستش دارن

یه کلبه ای که غروب و موج دوستش دارن

 

  ۲۳

سلام

سلامی دوباره...

از دلی تازه...

سلام مهربان همیشگی... سلام نور چشمانم

سلام امید.. سلام دانای من

سلام.. سلام.. سلام...

حتما میپرسی که چرا باز هم به دیارت آمدم، ولی شاید این بار.. این سوال فراموش شود

منم... یار همیشه مزاحم که دستانم باز به سوی تو با التماس دراز شده...  محتاج یک نگاهت مهربان، نگاهی که مرا در عطش این دیار سیرابم کند... تو خود میدانی و آگاه از هر رهی که در راه هست و هر رهی که گذشت و به فراموشی سپرده شد.

      ای مهربان مرا یاری کن، زندهام و زندگی لبریز از عشق توست
            باز هم در انتظار...

رویا

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 0:0 توسط آهوی تنها |


 

روزي مدادهایم را برمی دارم
واز اینجا می روم
اگر رفتم !
دیوارهای نقاشی کرده ام را رنگ بزنید
عشق را با مداد نمی شود رسم کرد
کشیدن طرح عشق دل ميخواهد!
نه اینکه از تراشیدن مدادهای بی نوکم در هراسم
نه ...ه

اینجا هر از چند گاهی به پاس روزهای رفته
خط می كشم.....
و بماند که چقدر تمرین کرده بودم خطم خوش باشد

و گذشته بودم از رنج پاره کردن برگی از صفحات زندگی ام...
من از همه چیز گذشتم
خطم خوانا شد
رنج را به جان خریدم
اما ...

تو مجال ندادي...
خط به بیگانگی رفت و ...
اگرچه خطم خوش ماند ،
اما دیگر کسی را توان خواندن نماند
مدادهایم ...؟ مدادهايم را نديده اي؟
من رفته ام دیوارهای حيرت زده را مرهم کنم
اما مداد ندارم
ناخنها در پیکارند !
اما چه را باید کشید..... ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 22:9 توسط آهوی تنها |


 

خسته از نامهربونی بعضی از آدمها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم ، مینویسم...
شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار!
شاید بازی با کلمات ، جمله ها و خطهای کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم
و راه برگشت به کلبه ی غصه را پیدا نکنم!
گاهی گم شدن خوبه ! گم بشم که فراموش بشم ، گم بشم که فراموش کنم.
گاهی فراموشی خوبه ! تا فراموش کنم فراموش کردنی ها رو!

گاهی سکوت خوبه ! تا ساکت باشم تا ببینم !
گاهی بی خبری خوبه ! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران !
گاهی دور شدن خوبه ! تا دور بشم از بدی بدها !
اما این گاه ها فقط گاهی خوبه... گاهی به یاد آوردن خوبه....
تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو !
گاهی پیدا کردن خوبه... تا پیدا کنم عشق را در لحظه لحظه های زندگی ام!
گاهی حرف زدن خوبه... تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده!
گاهی فهمیدن خوبه... تا بفهمم تمام خوبیهای پنهان مانده رو !

هنوزم روی نیمکت نشسته ام ، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند ، دوباره پیدا شدم
تا شادی مرا ببیند. ساکت شدم تا درد دلهای دلم را بشنوم ، دوباره حرف زدم تا دلداریش بدهم
فراموش کردم بدیها ، نامهربونیها رو ، دوباره به یاد آوردم خوبی ها ، زیباییهارو

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ، ندیدن و گم کردن نیست.
چیزی برای همیشه به یاد آوردن ، دیدن و پیدا کردن هست...

از ازل تا به ابد عــشـــق خواستنی است.!

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 0:5 توسط آهوی تنها |


 

نور راه دور

 

 

               

 

چه زود باز هم گذشت... ولی این بار مثل گذشته نیست
نمیدانم این بار با رفتنم نزدیکتر میشوم یا دور تر
ولی  اما تمام امید من به رسیدن در این راه دراز... گذشتن از سختی ها فقط برای تو ست
یک عمر مهر تو، محبتت.. خوبی ها مهربونی هایت چگونه باید جبران شوند

حالا دیگه وقتش رسیده نزدیک بشم... این همه صبر، صبری که واسه هیچ کس قابل تحمل نبود

این صبر کافیه.. بیشتر از این نابودیه

یادم نمیره هیچوقت بودنت رو.. همه گفته ها رو تحمل کردی، جنگ تو بی نظیر بود، جنگ با قسمت جنگی با تقدیر... جنگی که زندگی شیرین رو واسش فدا کردی..

ولی من شرمنده‌ تو شدم، هیچ داده ای نداشتن شرمندگی ست...
روزهای تاریک و دردناک تموم شد، یادته گفتم یه تونل دراز تاریکیه این راه ما که ته اون تونل یه نوره؟

حالا اون روزا رسیده.. اون روزای شیرینو روشن فرا رسید، آرزوها براورده میشه

روزها با تو شیرین تر شد، بودن تو به دقیقه های خسته کننده روح تازه دمید

الهی روزهات همیشه شاد به دور از غم به دور از غصه به دور از اشکهایی که نه میتونن بریزن ونه طلاقت موندن دارن

 

 

الهی روزهات همیشه آرزوهات و آرزوهات همیشه طلایی باشه


 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 2:41 توسط آهوی تنها


 

 

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود

بگذار نامت را تکرار کنم، نام تو زیباست، دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرااسیرخود کرده ای

تو بودی که عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

حال دیگر نفسهایم نیز رنگ دیگری به خود گرفته است

زمانی که به آسمان مینگرم عکس زیبای تو را در مهتاب میابم

آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم

آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم

آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است!

چشم تو شعر چشم تو شاعر است

  ومن دزد شعر چشمان تو هستم

دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد...

گل من بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم

بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم...

زندگی زیباست اما با تو در کنار تو و به فکر تو

نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند

میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد

ولی این را بدان که من همیشه و  در همه حال در کنارت به یادت و عاشقت هستم

این را بدان که با بودنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم...

                                                 
   

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 15:23 توسط آهوی تنها |


 

سرنوشت

 

ای خدای مهربون دلم گرفته

از این تقدیر.. از این قسمت، راستی این سرنوشت ساخت کیست؟ اونی که راه و رسم این دیار غربت رو میکشه کیست؟

من که راه سرنوشت رو با خون دل و جون خریدم.. این آیا سرنوشت من بود؟
سخت.. سنگین.. غم.. شاید صبوری رو از یاد بردم
تو نبودی که گریه هات واسه من شکنجه بود؟ اونی نیستی که وقتی غم همراهیت میکرد آسمون دلم سیاه و ابری میشد؟!
راست میگه... یادته ساده زندگی میکردیم؟!  یادته رفتی اما طاقتت تموم شد؟!
یادته بنویس ها؟ یادته سهم قفس؟!
اما خواسته ها پس چی میشه؟ ما خواستیمو نشد...
مهمون حبیب خداست ولی اگه بخواد حریم خونه رو  بشکنه؟!

 

                 آینده آیا...!

 

قرار این نبود که سفر نیمه راه تموم شه.. ما که هنوز به مقصد نرسیدیم!
اما مقصد کجاست؟ اونجا کیا هستن؟ چجور شهریه؟

 

نمیخواستم مقصد همینجا باشه.. هنوزم این خواسته من نیست ولی شاید تو این راه کمی دورتر چاهی باشه.. باید به اون ساختمونای دور دست نگاه کرد.. باید بریم اونجا؟! راه رو باید عوض کنیم؟ اگه این راه رو ادامه بدیم ..؟!


 

چه صبوری.. باخبر شدی ولی باز هیچی نگفتی...
یادم نمیره چشمای نازو لبخند طلاییت...

ولی حالا اما هیچ خواسته‌ای ندارم.. فقط یه کمکی که بتونه منو برای گذشتن از این صحرای داغ سوزان آماده کنه...

            

                 دوستت دارم..

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 3:10 توسط آهوی تنها |


 

بهار آمد

باز هم گذشتو گذشت و گذشت و باز هم روزی جدید آغاز شد

 

                 عیدتون مبارک...

عیدتون مبارک ایرانیان عیدتون مبارک دوستان گلم
امیدوارم سال خوب خوش شاد و دلنشینی داشته باشین

                            -:- عیدتون مبارک  -:-

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 17:35 توسط آهوی تنها |


 

 د.د

آشناست؟ تا به حال حس کردی؟! شده برگهای پاییزو حس کنی؟ اگر دست پرمهرت رو یه بار بر شونه ی عشق بکشی دنیا رو خواهی شناخت غم رو خواهی دید و معنای واقعی زندگی رو درک خواهی کرد.
تا بحال شده تا اسمش میاد رنگ و روی دلت عوض شه؟ شده ..؟!!  میدونی چرا؟
آخه اونی که میلرزه مال تو نیست.. هر لحظه ممکنه صاحبخونه بیاد در بزنه و خونه شو از تو بخواد، هیچ کس نمیتونه تو رو از خونه ت بیرون کنه جز صاحب خونه...
 همه حرفهایی برای گفتن دارن... زندگی سخته.. باید بجنگی.. تقدیر بی مهره..
اینارو همه میگن... مگه نه؟!  اما نه.. زندگی سخته چون جنگ رو نتونستیم خوب معنا کنیم
تقدیر بی مهره چون هیچوقت ازش نخواستیم باهامون دوست بشه زندگی شیرینه... راستی دوست یعنی چی     ؟     !!

         bq96plpfqncu9s80wdcn.jpg 

دوست یعنی اینکه هروقت کمک نیاز داشتی یه نفرو در کنارت داشته باشی.. مگه نه؟!
اما نه.. دوستی یعنی اینکه هروقت اون به کمک نیاز داشت تو کمکش کنی.. با اون مهربونی کنی.. حرفاشو بفهمی تا حس کنه دوستی داره که معنای واقعی دوستی رو چشیده، اون هم با تو دوست میشه و هروقت که محتاجش باشی برای کمک دریغ نمیکنه مثل تقدیر که بی مهر نیست.

 

از آسمون بگم، آسمان آبی .. همیشه آبی آبی نیست... خیلی وقتها اون هم رنگ خودشو میبازه
شاید هرروز، شاید حتی روزی اونو ابر بگیره و دیگه خبری از آسمون نباشه، ابرا گاهی وقتا دلسنگن.. به خوشی آسمون اهمیتی نمیدن... آسمون همیشه عاشق دریاست چون همه وجودشو در اون میبینه... گاهی اوقات به قدری دل آبرا نازک میشه که از دوری این دو عاشق ساعتها یا روزها اشک میریزن و بعد از اون خیلی زود میرن.. برای شاد کردن دل آسمون و جشن گرفتن رسیدن این دو به هم یه رنگین کمون قشنگ هدیه میدن و باز آسمون  معشوق خود را میبیند...

بعضی وقتا ناخواسته احساسی به تو دست میده که هیچ وقت در انتظارش نبودی، پس میلرزه، چون مال خودت نیست...

                     9sjq8dtvlst77dhcei5m.jpg

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 15:28 توسط آهوی تنها |


 

 راه با صدای تو

 

آن پرنده ها چه شوقی داشتند یک نواخت یک صدا آرام و کمی شیدا
سرودشان همه را جان بخشید حتی  قلب بی جان خودت، در این دنیای بی مهر در این دنیای چشم تنگ در عمق وحشت و نهایت ظلمت.. جز پنجره سکون آرامش تو با آن آسمان نورانی‌ات که تکه ای از این دنیا را رنگ و حیات بخشید، مسیری در اختیار عشق نبود...
 

 

    دوستت دارم...

 

 

تو رو دوست دارم زیاد نگو پس دلت میاد منو تنها بذاری

                    توی آخرین وداع وقتی دورم از همه
                       چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه

                             تو رو میسپارم به خاک
                          تورو میسپارم به عشق.. برو با ستاره ها

     تو رو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت
      تو رو دوست دارم وقتی میگذری همیشه از خودت

                                     تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگی
                                           بغلت میگیرمو میمیرم به سادگی

                                 تو رو دوست دارم مثل دلتنگیای وقت سفر
                               تو رو دوست دارم مثل حس لطیف وقت سحر

                 مثل کودکی تو راه بغلت میگیرمو
              این دل غریبمو با تو میسپارم به خاک

                  توی آخرین وداع وقتی دورم از همه 
                     چه صبورم ای خدا دیگه وقت رفتنه


           تو رو میسپارم به خاک تو رو میسپارم به عشق... برو با ستاره ها

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 1:15 توسط آهوی تنها |


 

 بودن تو

 

 

               سر عهدمون بمون...

 

 

                      

 سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن
هنوزم پر میکشه دل واسه به تو رسیدن

واسه جواب نامه ت میدونم که خیلی دیره
بذار به حساب غربت، نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت؟
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت

سرتو با مهربونی بذاری به روی شونه م
تو فقط واسم دعا کن، آخه دنبال بهونه م

حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلا تکلیف عاشق، آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برنجی تشنه م، تشنه بارون...
چقدر از دریا ما دوریم، بی گناهیم هردوتامون

بدجوری به هم میریزه منو گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی ازمن نمیمونه چیزی باقی

میدونی که دست من نیست، بازیای سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتا رو واسم نوشته...

باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار، نذار اینجوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیشو بگم میبینی گریاهات کلی حروم شد..

حال من خیلی عجیبه، دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو.. تو چشام عشقو ببینی

یادته من و تو داشتیم ساده زندگی میکردیم
از همین چشمه شفاف رفع تشنه گی میکردیم

یه دفه یه مهمون اومد عقلمو یجوری دزدید
دل تو به روش نیاورد، از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنشو خورده باشه

اما نه.. گذشتو دیدم دل من دیونه تر شد
به تو گفتمو دلت از قصه من باخبر شد

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده
ما بعد دیدم که عشقه، آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفیده ماجرای من غمنگیز

 

                  سر عهدمون بمون...

 

بدجوری دیونه تم من، فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه...

میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد بودنو نبودن من

میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته

اما روح من یه دریاست، پره از موجو تلاطم
ساحلش توای و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه
سرزنش نکن دلم رو به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت خونه صدتا ستاره ست
و که لبخند طلاییت واسه من عمر دوباره ست

                      بیا ومثل  گذشته.. جزبه من به همه شک کن
                           من بدون تو میمیرم، بیا و بهم کمک کن

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 21:45 توسط آهوی تنها |


 

روزی دیگر.. شبی دیگر.. سالی دیگر...
یک سال گذشت با همه خوبی ها و بدی ها، یک سال پر خاطره، یک سال پر از خوشی و شادی
یک سال با کمی سختی... با حرفهای مونده در دل که طاقت نیاوردن بیشتر بمونن

یک سال از نوشته ها.. از قصه ها ، از غصه ها...
یه مهربون میگفت چرا دیگه مثل سابق نیست؟ چرا دیگه کسی واسه دیگرون نگرون نیست؟
راست میگفت اون مهربون.. مخوام این قاعده رو بشکنم
حالا اومدم که شب یلدا رو با شما جشن بگیرم با شما شاد باشم با شما عاشقی کنم

یادش بخیر اون ۳۶۵ روز پیش که این شبو با کلی شادی گذروندیم یادته؟ کلی جشنو خوشی یادته اون دوتا قناری که به همدیگه رسیدن؟!!  یادته ولی اما اون شب تو نبودی.. گفته بودم خوشی من هروقت که تو بودی

اون شب که رفتیو گفتم خونه ت چقدر خالیه، باید میرفتم نبینم دیگه نیستی.. صاحبخونه تو بودی من که جز تو کسی رو نداشتم... توای خوشی من توای شادی من  توای یلدای این شب طولانی من

 

-:-  شب یــلدا بر همه شما عزیـزان دلم مــبـارک  -:-

 

                   شب یلدا...

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 20:28 توسط آهوی تنها |


 

گرمای مهرت آغازیست در پاییز سرد... به این عالم حیات بخشی و گل و برگ از لطافتت سرخ شوند
  ..که آنان میدانند این همه زیبایی عالم از کجا سرچشمه میگیرد
ای که به این دنیا آوردی مهر پاییزیت
با تو کسی از پرواز هراسی ندارد... باز با باز بگشا آن کمال مهتابیت

 

          -:-  تــــــولــــــــدت  مـــبــارکـــ   -:-

 

                    تولدت مبارک...

 

                              View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

 

                         تولدت مبارک...

 

                  View Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size ImageView Full Size Image

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 16:49 توسط آهوی تنها |


 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
            با اشک تمام کوچه را تر کردم

دیشب که سکوت خانه دغ مرگم کرد
            وابستگی ام را به تو باور کردم

 

       دیدی چه زود به اون چیزی که میگفتی رسیدی؟

              تقدیر...

            برو ای دوست...

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 0:27 توسط آهوی تنها


 

 من و تو

 

بده دسـتاتو به دسـتم    تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از مـن و تو   از من و تو ما بسـازیم

دور بشیم از همه مردم    واسـه درد هـم بمـیریم
 با سـتاره ها بخوابـیم    با ترانه جون بگیریم

        کلبـه ای اندازه عـشـق    باغچه‌ای و حوض و گلدون
  سر تو باشه رو شونم    مـثل لیلا  مثل مجـنون
 تو بشـی مـادر گلـها    من بشم بابای بارون

من واسه‌ی تو واسه من،   کلبه‌ای میخوام که تو باغچه ش پر باشه از یاسمن
حیاطش هم سر تا سرش باشه چمن،   فقط واسه تو واسه من
تو کلبه مون خدا باشه خوشبختیمون    قد تموم آسمون صافو بی انتها باشه

        کلبـه ای اندازه عـشـق    باغچه‌ای و حوض و گلدون
  سر تو باشه رو شونم    مـثل لیلا  مثل مجـنون
 تو بشـی مـادر گلـها    من بشم بابای بارون

 

                بده دستاتو...

                       

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 18:47 توسط آهوی تنها |


 

                          گل باغچه دل

 

     رزگل

 

در باغچه دلم گل رزی بود،
گلی قشنگو مهربون که همه رو جذب خودش میکرد
اون گل رز واسم عزیز بود...
روزها میگذشتو وابستگی من به اون گل بیشتر میشد، هروز صبح کار من شده بود نشستن کنار اون گل.. سعی میکردم تا جایی که میتونم از اون گل مراقبت کنم، آخه عزیز بود...
بقدری که حتی نور خورشیدو از اون دور میکردم مبادا لحظه ای اذیت شه یا گرما اونو تلف کنه.
ولی گلهای باغچه ازینکه میدیدن من همه محبتمو دوست دارم به اون گل تقدیم کنم،  گلی رو فرستادن، یه گل تازه.. اونو در غیاب من تو باغچه کاشتنو منتظر اومدن من شدن...

           رزگل

 وقتی به باغچه رسیدم هوا ابری و بارونی بود نفهمیدم اونجا چه اتفاقی افتاده، وقتی ابرا رفتنو هوا آفتابی شد دیدم گل جدیدی به باغچه اضافه شده.. اونها گل رز رو پوشونده بودن مبادا چشمم دوباره اونو ببینه، روزها گذشت ماه ها گذشتو سالهای درازی منتظر پیدا شدن اون گل گمشده بودم.
منو به عشق ورزیدن به گل تازه مجبور کردن.. اون گل تازه با این نقشه میخواست از من آبو خاک داشته باشه.. اون میخواست منو از داشتن یک روز خوش محروم کنه

نمیدونم شاید ناخواسته بوده ولی منو واسه آب و خاکم میخواست.. مدت خیلی زیادی صبر کردم، ازینکه رزگل رو ازم گرفته بودن خسته بودم.. خودمو با گل جدید مشغول کردم تا اینکه یک روز صبح بیدار شدمو به باغچه سر زدم ولی خبری از اون گل جدید نبود... هرجا رو گشتم پیداش نکردم
اون دور شده بود به قدری که دیگه صدامو نمیشنوید، بهونه ای بود تا بعد از مدتها برم پی گل رز گمشده ‌ام بگردم  دلم واسش تنگ شده.. میگن دوری و دوستی چه گفته جالبی! آخه همیشه دوری و دوستی بوده مثل دو قطب قرمز آهن‌ربا که هیچوقت به هم نمیرسن...
حالا اون گل اینجاست ولی مدت خیلی زیادی از مهر آفتاب دور بود، حتی بیشتر از اون مدتی که من آفتابو ازش میگرفتم...

اون به هوای تازه نیاز داره، پس میخوام که زندگیش آروم باشه و هوای تازه داشته باشه...

 

     رزگل 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 18:0 توسط آهوی تنها |


ღKolbeye Daryaღ X

مــن غریبــانــه تریـــن آهویــــم

که عطشنــــاک تریـــن

قـــلب جهــــان را دارم

مــن بــه تکـــرار غریبـــانه ترین

جمــله قـــرن می گویـــم...

دوستــت دارم...


صفحـه نخست
پست الکتـرونیـک



نوشتـه هــای پیشیــن

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385


نویسنــدگان

آهوی تنها

آهوی تنها


پیوندها

-:- مهتا جون -:-
جــادوی فــکر نخــودی
:: شب مهتابـی ::
ملودی باران ...
نامم به تو بستگی دارد
<<مـشــکـــــی>>
دلکــــــــــده
-:- زیر مهتاب -:-
**دریای آرام **
از من نخواه که باشم کم نیارم تو دستات
<<دادا علی گلم>>
سکوت عشق *سارا*
صدای سکوت ((فاطیمــا))
<<فنچ كوچولـو>>
مطالب جذاب
<<پلستو جـون>>
<<دادا محسن گل من>>
<<آزاده مشکی پوش>>
...:: خورشید سرد...::
<<دادا مردونیوس>>
<< گروه خوب موج نو>>
*دادا مصطفی که خیلی دوسش دارم*
¸.•*´¨`*•.راز پرواز.•*´¨`*•.¸
<<دادا اکبر گلم>>
*گیسو جون*
دردونــــــــه


    تعداد بازديدها: