آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است دیگر گذشت ان دوره که... تقدیر زنجیر من است
من روح بارانم ببین چون عشق تقدیر من است
از غم و غربت رها شدم...
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط آهوی تنها
|
شب رفتن تو...
شبه رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره واسه هرکسی که میگم قصه شو، آتیش میگیره دل من یه دنیا خون بود چشم تو یه دنیا تردید آخرین لحطه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی، توی خشکی رفت و جون داد زلزله خیلی دلا رو اون شب از غصه تکون داد غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی؟ تو که مثل قصه هاای گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفاای شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن قحطی سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن اونا عاشقن ولی کم تنها نیستن که، زیادن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت من تا می خواستم ببارم هر کسی میدید نمیذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت اون که واسم همه چی بود، آره تنها یادگارت سرنوشت ما یه میدون زندگی اما یه بازی پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی یکی میکفت که غریبی یکی میگفت بی وفاای شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن آشنا ها برای زخم باز شدم مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد قلب آرزوهام انگار واسه همیشه ایستاد شب رفتن تو غربت، جای اون جا اینجا پیچید دل تو، بدون منظور رفتو خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو، دیدم یکی از قناریا مرد فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد شب رفتن تو، چشمات راست راستی چه برقی داشتن این همه آدم چرا من؟ پس با من چه فرقی داشتن؟
شب رفتنت پاشیدم همه اشکام تو کوچه قولت رو آروم گذاشتم پیش قرآن لب تاخچه شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن
شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت هیچ زمون روشن نمیشه واسه کسی چراغت شب رفتن تو دیدم خیلی غمای شاعر روی شیشه مون نوشتم میشینم به پات مسافر
برو تا همه بدونن سفر هم اونقدا بد نیست واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:2 توسط آهوی تنها
|
بهاری نو...
سلام به همه شما دوستان عزیزو مهربونم
دوباره بهار... شکوه جادوی رنگین کمان، شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و
بوسه و لبخند و شادباش و درود دوباره چهره نوروز و عید، دوباره شادمانی، عشق و امید
باز هم به استقبال لحظه جدید،
روزی جدید، فصلی جدید... و سالی جدید
با خوبان میرویم...
خوبان سال نو اومده کاش بودینو
میدیدن
سالی پر از شور و شوق و موفقیت رو واستون آرزو مندم الهی همیشه
شادو پیروز باشین
گلهای
نازم
-:- سال نوتون
مبارک -:-
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 23:12 توسط آهوی تنها
|
ای ناز...
ای رویای دیرینه ی من بگذار نسیم عشقت به سوی من بوزد بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم. بگذار آفتاب بودنت بر من بتابد .بگذار باران عشقت بر من ببارد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:25 توسط آهوی تنها
|
نامه تو...
نامه ی تو چقدر زیبا بود هر خطش را سه مرطبه خواندم بعد آنرا به روی یک دفتر تا نخورده قشنگ چسباندم نامه ی تو چقدرخوشبو بود بوی گلهای رازقی می داد حرفهایت هنوزهم طعم عطر پاییز عاشقی میداد گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم طلوع کم رنگ است خوشم آمد چقدر دانایی خوشم آمد چقدر دانایی حالی از حال من نپرسیدی ولی از پشت قاب دلتنگی زردیم را چه زود فهمیدی یاس زرد دو خانه آنورتر داشت دیشب تو را دعا میکرد تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داری تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پر از ترک داری دوریت کار دست من داده فاصله که میان ما کم نیست هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست فکرت اینجا میان گلدان است جلوی چشم آرزوهایم تو خودت را به جای من بگذار تو خودت را به جای من بگذار تو دلت سوخت من چه تنهایم سالها میشود که با عکست توی این شهر زندگی کردم با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم ولی آخر چقدر بنشینم نامه ای حرف روشنی چیزی گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی بنویس از خودت از این نامه دو سه خط مختصر فقط فهرست فقط اینبار خواهشی دارم عکس تازه برای من بفرست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 18:0 توسط آهوی تنها
|
تولدت مبارک...
سلام ای نازنین
یه روزی، یه روز خیلی دور و گذشته یکی به این دنیا اومد، اومد که بتونه واسه خیلی ها کمک باشه اون روز مثل دیروز بود...
تولدت مبارک
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:12 توسط آهوی تنها
دوستت دارم
خیلی دوستت دارم
یادته؟ همچین روزی شروع شد اون روز سرد زمستانی، روز های پر از شور و شادی، دلم واست تنگ شد ولی خوشحالم
اما در همچین روزی سفری در راه بود، چه تقدیر زیبایی...
تولدت مبارک
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:4 توسط آهوی تنها
|
به همین راحتی...
زندگی شروع شد
زندگی کردم... خوشی ها رو دیدم، با ترس ها گذشتم طعم خوب رو چشیدم ولی نمی دونم چه طعمی داشت ، ولی خوشمزه گی بدی ها رو از یاد نبردم.. سفری تو راه میبینم مثل درخت
و الان وقت سفر نزدیک شده... ( اگر اینو یافتی مثل من نباش، چیزی نگو )
...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:0 توسط آهوی تنها
|
نفس های تو...
من کیستم؟
هیچ یادت هست تو به من چی گفتی؟
مگه دل چیه که مثل سنگ قوی باشه، از بلور ساده ست، شیشه دل رو راحت میشه شکست، چرا فکر میکنین دل شکستنی نیست؟
یادته اینو گفتی؟ دل اونقدرا ضعیفه که حتی واسه شکتن اون نیازی به سنگ نداریم... خیلی آرومو راحت میشه اونو شکست
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
سنگ میتونه اونو خوردش کنه اما...
این دل ما را نگاهی سرد پرپر کند
آره همین بود که همه میگفتن، این بود که مثل نور خورشید ثابت شده اما نمیدونم چرا همینو مثل شبی که خورشید نداره نمیشه احساس کرد... خوب ما که میدونیم خورشید اون همه گرما داره پس چرا شبا نمیشه گرماشو درک کرد...؟!
شاید برای اینه که این داستان روزگاره، زندگی هم یه داستانه همون داستان روزگار، خوب شاید هم خسیس شده نمیخواد واسه کسی خوب بنویسه... باید لالا کرد؟ نمیدونم
یعنی باید این قصه رو حتما بخونم؟ آره، از کجا معلوم؟ شاید برای لالایی خوب باشه... این داستان زندگیه، یادته؟
داستان زندگی قصهای ست که متن اون وجود تو و پایانش نبود تو... چه جالبه این داستان خوب خنده دار نیست آخه مال لالاییه
شاید پاییز یه چشم به راه داره، شاید هم اون چشم به راه جایی نباشه... شاید هم پیش خود پاییز باشه، وقتی پاییز بیاد آروم میاد بی سرو صدا، وقتی اون صحبت کنه هیچ صدایی نمیاد جز صدای برگ های خشکی که با وزش باد از اون بالا به پایین، یا از اینجا به اون جا میرن، آخه صدای پاییزو دوست دارن
میخوان که جای خوبی رو برای شنیدن صدای پاییز پیدا کنن... وقتی صحبت کنه صدایی نیست همه آروم جذب اون شدن اون هم گاهی آروم میشه، یه کمی چشماشو به زمین میدوزه... ولی دوباره شروع میکنه به گفتن و گفتن و گفتن...
انقدر میگه که وقتی میره کسی از رفتن اون با خبر نمیشه خوب آخه همه تو رویای صحبتاشن
ولی تا حالا فکر کردین اگه اون آروم بشینه و به همه با یه سکوت تلخ نگاه کنه چی میشه؟ چه سکوتی... اون حتما غمی تو دلش داره
" بی تو دلگیرترین پاییزم بی تو از غم وغصه لبریزم"
گفته اون اینجا دیگه آشناست... میشه از چشماش خوند...
" بی تو چندیست که ویران گشته دل ماتم زده غم خیزم"
برگها دوست ندارن تو چشمای پاییزشون اینو بخونن، میدونن بعد اون چشمان ناز اشکایی در راهن و بعد از اون اشکا سکوتی با نگاهیی به دور دست غروب و بعد لبخندی...
هر قطره اشک نشانه دل شکستگی ست، هر سکوت نشانه تنهایی ست و هر لبخند نشانه مهربانی...
راستی هنوز یادم نرفته، هنوز یادم نرفته...
یادته اون شب که گفتی اونا هم عاقبت نگاهشونو دیدن؟ مجازات شدن، ولی شاید اون نگاه ها از ترس بوده... ترس از چی؟ نمیدونم.
چقدر قدم زدنت آروم بود، با نگاه کردن به هر قدم جلو میرفتی، این قدمت برای من خوبه... حتی اگر فقط ره گذری هستی
یادته درمورد نگاه به من چی گفتی؟ گفتی که نباید همه نگاه هارو باور کنم، گفتی این کار بدیه، ازم خواستی نگاهی رو باور کنم که وقتی از اون دور میشم به انتظار بمونه، یادته؟
خوب آرزو های من هم زیاد بود؟ باران بودن... نسیم بودن... گل بودن... ولی هیچ نشدم.
اگه باران بودم غبار غم هاتو میشستم اگه نسیم بودم صورت نازتو نوازش میکردم اگه گل بودم غنچه ها رو به تو هدیه میدادم
ولی هیچ نشدم... اما هرچه هستم باز هم دوستت دارم
میخوام بگم مهم نیست فردا چی میشه مهم اینه که امروز... مهم نیست فردا کجایی مهم اینه که هر جا باشی ... مهم نیست که تا ابد با هم باشیم مهم اینه که تا ابد ... مهم نیست که قسمت چیه مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم
در این کلبه خوشم تو در اون اوج خوش باش
پس به آرزو ها رسیدم...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:8 توسط آهوی تنها
|
خیلی زود...
در یک لحظه
چه زود گذشت
خیلی زود گذشت، نمیخوام این مدتو کوتاه تر کنم ولی تا اومدم چشمامو یه بار باز و بسته کنم همه چیز گذشت
گذشتو دور شد
نمیدونم چطور... نمیدونم از کجاش بگم، دیروز گذشت ولی نفهمیدم چرا بی خبر.
منتظرش بودم ولی غافل، نمیدونم چطور شد که دیدم دیگه تو دستام نیست
آره یکی میگفت کاش میشد یه روز زندگی تعطیل باشه و به هیچی فکر نکنیم، چه خوب گفت...
اون راست میگفت
همه به دنبال همچین روزی همه چیرو از دست میدن، اما این روز وجود داره دارم میبینمش چه زیبا و قشنگه شاید اگر به اون روز بهتر فکر میکردم نمیگذشت...
عیدا اومدنو رفتن، چقدر خوب بود یلدا اومد، همون یلدای که میشد بیشترین لحظه رو باش باشم ولی...
چقدر حسرت!!! واسم عجیبه... نمیدونم چرا آخه تا حالا بش فکر نکرده بودم شاید هم فرصت فکر کردنو نداشتم ولی عجیبه
شبا که میخواستم چشمامو رو هم بذارم حس میکردم یه چیزی رو هنوز نفهمیدم نمیدونم چرا اون احساسو داشتم و سعی میکردم تو دنیای وجود خودم برم دنبال اون گمشتهای که یه روزی باید باورش کنم... ولی کجاست یا چیه... هنوز نفهمیدم!!!
پی اون روز، پی گفته های خوبان، پی گفته های سارا نمیدونم اون چی میدونه که حرف دلش واسم آشناس همه بودن
وقتی به اون بالا نگاه میکنم یه دنیا رو نظاره میکنم
خیلی چیزا به من میگه، خیلی چیزا بش میگم چون خیلی وقته که دوستیم میدونم که همیشه منتظر منه، اون دوستای زیادی داره همیشه وقتی میرم میبینم که تو مهمونی ش یه دنیا مهمون داره اونارو به من معرفی میکنه تا دوستای من بیشتر شن ولی باز هم حس میکنم باید بیشتر بش بگم و حرفاشو بشنوم میدونم خیلی حرفا واسه گفتن داره... مهموناشو همیشه دوست داشتم
خیلی مهربونن، وقتی که اون بالایی نیست همیشه سعی میکنن جای خالیش پر شه
دوسشون دارم ولی نمیدونم چرا دوست نداره که همیشه من باشون باشم
مهمونیش خیلی کوتاهه، خیلی زیاد... حتی اون لحطهای که همه فکر میکنن مهمونیش طولانی ترین مهمونیه باز هم... کوتاهه.
دخترکی که همیشه منتظر اون رویای شیرینش بود... افسوس
چه زیباست اون مهتاب، مهمونای بی شمارش اون ستاره هایی که همیشه واسه دوستاشون چشمک میزنن... اون لحظهای که باهمیم
آره با هم بودیم، گذشت ولی...
چه زود گذشت
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 18:10 توسط آهوی تنها
|
زمان گذشت...
من ولی...
یادمه اولین روز، گونه هامو تر کردید وقتی دیدید دیوونم، حرفامو باور کردید خیالتون راحت شد، که بی شما میمیرم محبتو از اون وقت، کمتر و کمتر کردید گفته بودید با من ید، حتی اگه نباشم کلاغ خبر میاورد، شبو با کی سر کردید شما دوسم نداشتید، از چشماتون می بارید شما دوسم نداشتید، از چشماتون می بارید نمی دونم شعرامو، واسه چی از بر کردید
از هرجا می گذشتید، گل به پاتون می ریختم شما به جاش تو قلبم، هزار تا خنجر کردید عزیز بودید فراوون، زجرم دادی چه آسون وجودتونو با زجر، واسم عزیزتر کردید به یادتون نمونده، تو اون غروب پائیز به یادتون نمونده، تو اون غروب پائیز پیش هزار تا شاهد، دستم انگشتر کردید؟
چه روزایی که شونه ام، پناه اشکاتون شد رو زانوای خسته ام، خستگی رو در کردید انگار خوشی نمی خواست، من مزه شو بفهمم یه روز که گل می دادم، نداده پرپر کردید چیزی نبود تا اون روز، آروم بودیمو خوشبخت تمام این کارا رو، اون روز آخر کردید پس نذرامون چی میشه؟ پس نذرامون چی میشه؟ حتماً به یادتون نیست واسه ضریح آقا، نذر کبوتر کردید
حق با شماست من کجا، شما کجا و تقدیر میوه خوشبختی رو، همیشه نوبر کردید من که چیزی نگفتم، که دلتون گرفته این اولین باره که، شما با من قهر کردید همون کلاغه می گفت، یه جا شما رو دیده انگشترو تو دستِ، یک کس بهتر کردید من که پسش ندادم، دادم به همسایتون گفتم دیگه درست نیست، شما ما رو ترک کردید
یه چیزی می نویسم، خدا منو ببخشه اگه یه وقت بهم خورد، منتظرم برگردید
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم، کشتم
من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تما خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت بهارم رفت... عشقم مرد... یارم رفت...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 5:10 توسط آهوی تنها
|
شب یلدا...
شبی سرد
سلام
سلامی یلدایی
به شما دوستای گلم
به نازنین و ستاره و بهترین
امیدوارم که همگی خوب و خوش و سرحال و شادو خندونو... باشید
هندونهها رو آماده کردین؟
انار چی؟
آجیل رو چطور؟
پس سیب و هم یادتون نره
من هم از رسیدن این شب خیلی خوشحالم
امشب شب سپری کردن لحظاتی با خوبیهاست
پس از این شب خوب استفاده کنید
مهر رخشا نکوترین چهر است شب یلدا تولد مهر است
این همایون شب خیال انگیز هست درآخرین شب پاییز
بیخ وبن در حماسه گستردست در نهادش حماسه پرور دست
لفظ یلدا اگر چه سریانیست شب مهرآفرین ایرانی ست
خوشا به حال آنانی که دیگر با من نیستند رفتند... هفتهای ماه ها سالیان دور
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:45 توسط آهوی تنها
|
به امید دیدار...
مهتا ستاره شد
ما از نژاد اتش بودیم
همزاد افتاب بلند اما
با سر نوشت تیره خاکستر
عمری میان کوره بیداد سوختیم
او چون شراره رفت
ما با شکیب خاکستر ماندیم
مهتا ستاره شد
تا بر فراز این شب غمناک
امید روشنی را
با ما نگاه دارد
مهتا ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند
مهتا ستاره شد
که بگوید
اتش
انگاه اتش است
کز اندرون خویش بسوزد
وین شام تیره را بفروزد
من در تمام شب این شب یلدا
دست امید خسته خود را
در دستهای روشن او میگذاشتم
من در تمام این شب یلدا
ایمان افتابی خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم
مهتا ستاره بود
با نور زندگانی میکرد
با نور درگذشت
او در میان مردمک چشم ما نشست
تا این ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاریم
مثل رویا بود آمدنت
شوق گشودن نامه
یا بسته که نمی دانی چیست
نگاه و گفتارت
گره ناگشوده
رفتنت که دیگر ریا نبود
چه می دانستم
که دیگر هیچ،نمی بینمت
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:30 توسط آهوی تنها
|
خدا پشت و پناهت...
اینها نتیجه تقدیر من نبود
آغاز با تو بود تقصیر من نبود
فکر نکن دلم برایت تنگ نمیشود
فکر نکن نمیشود ببینمت یعنی نمیخواهم ببینمت
ببین... نگذاشتند با نخواستیم کلی فرق دارد
میسپارمت به بارانی که عصر خنک آن پنجشنبه بارید
و تو اسمش را گذاشتی اتفاق آشنایی
میسپارمت به آن دو ستاره که دیگر مال ما نیست
به تمام زیبا ها
برو زیبا
سرنوشت را نمیشود از سر نوشت
خداحافظ...
خداحافظ.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:1 توسط آهوی تنها
حکایت عشق...
حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه
ادامهی داستان، امیدوارم که...
( قسمت آخر )
چهارشنبه / سیزدهم مهرماه / عصر، ساعت ۴:۰۰
Mehraveh: سلام.
Hasti: سلام، یه شعر برات گفتهام. یعنی برای کفشهات. کفشهای تایوانی پاشنه بلند ۴۵ درجه.
Mehraveh: برای کفشهام!؟
Hasti: بله. برای کفشهات.
Mehraveh: نوشته بودی: « فقط دیوانهها، عاشقها، فقط آنها که خیلی خیلی متفاوتند...» خوب که چی؟ چرا جملهت رو کامل نکرده بودی؟
Hasti: تو میتونی هر چیزی که دلت بخواد ته اون جملهی سربریده بذاری و کاملش کنی. من اما چیزی بهش اضافه نمیکنم. من میخوام اون رو توی همین وضعیت ناتمام نگه دارم تا کلماتش به التماس بیفتند. میخوام این کلمات عوضی که عرضهی گفتن یه دوست داشتن ساده رو هم ندارند برای گرفتن ((فعلی)) از من به زانو دربیاند. بذار این جمله خبر میرگش در همین وضعیت بمونه و جون بکنه تا بمیره.
Hasti: حسودی نمیکنم / نقطه / نه، من هرگز حسودی نمیکنم / نقطه / به پیراهنت / نقطه / یا روسریات / نقطه / یا حتی آن پپسی که در شب تجلی نوشیدی / نقزه / من تنها - تا سرحد مرگ - حسودی میکنم به آن کفشهای تایوانی پاشنه بلند / نه، این جا دیگر نقطه نمیخواهد.
پنجشنبه / چهاردهم مهرماه / شب، ساعت ۱۱:۳۷
Mehraveh: سلام
Hasti: سلام. دیروز موبایلم رو ازم گرفتند. به خاطر تلفن ظهر چهارشنبهی شما.
Mehraveh: کی؟ کی موبایلتون رو برد؟
Hasti: آدمهای این جا.
Mehraveh: آدمهای اون جا؟ اونجا دیگه کجاست؟
Hasti: همین جا که من هستم. کوهی میگه ما نباید با زنها تماس داشته باشیم. میگه تلفن به زنها یه جور تماس با اونهاست. مثل دست زدن به اونهاست.
Mehraveh: کوهی دیگه کیه؟
Hasti: رئیس این جا است.
Hasti: میخوام چیزی رو که چند روز پیش براتون نوشتهام ایمیل بزنم.
Mehraveh: منتظر میمونم. تا ایمیل بزنید من تلویزیون تماشا میکنم.
Mehraveh: تلویزیون داره سیرک نشون میده. مردی با یه پا روی طناب راه میره.
Hasti: اون روز که تلفن زدید من توی حیاط این جا بودم. تابستونها این جا خیلی گرم میشه. ظهرها انگار یکی از درهای جهنم رو باز کیکنند رو به ما.
Hasti: صداتون رو که شنیدم خشکم زد. مثل کسی که جلو طوفانی که از جهنم میآد خشکش زده باشه.
Hasti: رفتم زیر سایهی یکی از درختهای توی حیاط اما فرقی نکرد.
Hasti: هنوز گرم بود. اون قدر عرق کرده بودم که انگار یه سطل آب ریخته بودند روی سرم.
Hasti: وقتی با تو حرف میزدم چشمم افتاد به هزار تا نقطه سیاهی که زیر درخت توی هم وول میخوردند.
Hasti: هزار تا مورچه ریخته بودند سر یه سوسک مرده.
Hasti: بعد یه زنبور آروم نزدیک شد به نقطهها.
Hasti: انگار میخواست سوسک رو از زمین برداره. چند بار رفت و اومد اما نتونست.
Hasti: وقتی داشتی پشت تلفن گریه میکردی زنبور دور شده بود.
Hasti: اون شب حسابی مریض شدم. گمونم گرما زده شده بودم. یعنی کوهی گفت گرما زده شدهام. گفت زیادی توی آفتاب موندهام.
Hasti: همون شب تلفن رو از من گرفت. گفت حرفهام رو شنیده. گفت نباید با زنی تماس میگرفتم.
Hasti: یه هفته مریض بودم نمیتونستم توی شبکه بیام.
Hasti: وقتی گفتی مردی با یه پل روی طناب راه میره بیخودی یاد مورچهها و سوسک وزنبور افتادم.
Hasti: اما خوب بود. خیلی خوب بود.این که مریض شده بودم. این که به خاطر (( تو )) مریض شده بودم.
Hasti: اون روزها حس میکردم مثل بیماری پخش شدهای توی بدنم. انگار توی تک تک سلولهام منتشر شده بودی.
Hasti: تا حالا توی کسی منتشر شدهای؟
Hasti: پرسیدم تا حالا حس کردهای توی کسی، توی روح کسی منتشر شده باشی؟
Hasti: کجایی؟
Hasti: چراغت که روشنه.
Hasti: هستی؟
Mehraveh:
Hasti: د.د
Mehraveh: من هم همین طور.
Hasti: زیاد.
Mehraveh: من هم زیاد.
Hasti: خیلی خیلی زیاد.
Mehraveh: من هم خیلی خیلی زیاد.
Hasti: کاش میتونستم از توی این کلمات، توی این سیمها و کابلها و تلفن و کامپیوتر بیام اون جا. بیام پیش تو.
Mehraveh: من هم همین طور.
Hasti: دستت رو بذار روی صفحهی مونیتور.
Mehraveh: گذاشتم.
Hasti: من هم گذاشتهام.
پنجشنبه / چهاردهم مهر ماه / ساعت ۱۱:۴۳
Date: Thu, 5 Oct, 2007
From: "Amir Mahan
د.د :Subject
To: mehraveh @goldscreen .com
کامپیوترم را امشب تحویل میدهم. نه به خاطر کوهی. به خاطر خودم. من دارم این جا ذوب میشوم. با حرف زدن شما بیشتر ذوب میشوم. اگر کامپیوترم را به آنها دادم دیگر نمیتوانم با شما تماس بگیرم. تنها شاید در خوابهایم. این یادداشت را سه روز قبل که حسابی بیمار بودم برایتان نوشتم.
اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگتر شد.
آنقدر که دیگر نمیشد آن را در غزلی یا قصهای یا حتی دلی حبس کرد. حجماش
بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجمشان یزرگتر از دل میشود،
میترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردنشان -بس که بزرگاند- باید فاصله بگیرم،
میترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگیاش را نمیتوانم با کلمات اندازه بگیرم یا در
(( دوستت دارم )) خلاصهاش کنم، به شدت ترسیدهام. از حقارت خودم لجام گرفته است.
از نا توانی و کوچکی روحام. فکر میکردم همیشه کوچکتر از من باقی خواهد ماند.
فکر میکردم این من هستم که او را آفریدهام و برای همیشه آفریدهی من باقی خواهد ماند.
اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من
مقهور آن شدم. آن قدر که دیگر از من فرمان نمیبرد. آن قدر که حالا میخواهد مرا در
خودش محو کند. اکنون من با همهی توانی که برایم باقی مانده است میگویم
(( دوستت دارم )) تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روحام حس میکنم رها شوم.
تا گوی داغ را، برای لحظهای هم که شده، بیندازم روی زمین.
جمعه / پانزدهم مهرماه / صبح ، ساعت ۵:۱۷
Mehraveh: سلام. خستهام. حسابی خستهام. انگار از سوم مهرماه تا حالا هزار کیلومتر راه رفتهام. انگار میلیونها کلمه حرف زدهام. دیشب با کفشهام خوابیدم. به خاطر تو.
جمعه / پانزدهم مهرماه / صبح، ساعت ۷:۱۲
Mehraveh: ...
جمعه / پانزدهم مهرماه / عصر، ساعت ۴:۲۸
Mehraveh: د.د / زیاد / خیلی زیاد.
شنبه / شانزدهم مهرماه / شب، ساعت ۱۰:۴۵
Mehraveh:
یکشنبه / هفدهم مهرماه / ظهر، ساعت ۱۲:۱۸
Mehraveh: صدای خفهی اذان میآید. از چند کوچه پایینتر.
دوشنبه / هجدهم مهرماه / صبح، ساعت ۶:۱۰
Mehraveh: د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د و د.د.
چهار شنیه / بیستم مهرماه / صبح ، ساعت ۵:۳۷
Mehraveh: دیشب توی پلههای خونه لیز خوردم. بس که تند تند میرفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت: «حواست کجاست، دختر؟» شب، قبل از خواب توی رخت خواب مثل بچهها بغض کردم و تا دیر وقت گریه میکردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمهی کفشم پاره شده بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:40 توسط آهوی تنها
|