|
۲۳ سلام سلامی دوباره... از دلی تازه... سلام مهربان همیشگی... سلام نور چشمانم سلام امید.. سلام دانای من سلام.. سلام.. سلام... حتما میپرسی که چرا باز هم به دیارت آمدم، ولی شاید این بار.. این سوال فراموش شود منم... یار همیشه مزاحم که دستانم باز به سوی تو با التماس دراز شده... محتاج یک نگاهت مهربان، نگاهی که مرا در عطش این دیار سیرابم کند... تو خود میدانی و آگاه از هر رهی که در راه هست و هر رهی که گذشت و به فراموشی سپرده شد. ای مهربان مرا یاری کن، زندهام و زندگی لبریز از عشق توست
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 0:0 توسط آهوی تنها |
روزي مدادهایم را برمی دارم اینجا هر از چند گاهی به پاس روزهای رفته تو مجال ندادي... + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 22:9 توسط آهوی تنها |
خسته از نامهربونی بعضی از آدمها نشستم روی نیمکت پارک... قلم به دست دارم ، مینویسم... گاهی سکوت خوبه ! تا ساکت باشم تا ببینم ! هنوزم روی نیمکت نشسته ام ، گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند ، دوباره پیدا شدم + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 0:5 توسط آهوی تنها |
نور راه دور چه زود باز هم گذشت... ولی این بار مثل گذشته نیست حالا دیگه وقتش رسیده نزدیک بشم... این همه صبر، صبری که واسه هیچ کس قابل تحمل نبود یادم نمیره هیچوقت بودنت رو.. همه گفته ها رو تحمل کردی، جنگ تو بی نظیر بود، جنگ با قسمت جنگی با تقدیر... جنگی که زندگی شیرین رو واسش فدا کردی.. ولی من شرمنده تو شدم، هیچ داده ای نداشتن شرمندگی ست... حالا اون روزا رسیده.. اون روزای شیرینو روشن فرا رسید، آرزوها براورده میشه روزها با تو شیرین تر شد، بودن تو به دقیقه های خسته کننده روح تازه دمید الهی روزهات همیشه شاد به دور از غم به دور از غصه به دور از اشکهایی که نه میتونن بریزن ونه طلاقت موندن دارن الهی روزهات همیشه آرزوهات و آرزوهات همیشه طلایی باشه + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 2:41 توسط آهوی تنها
چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود بگذار نامت را تکرار کنم، نام تو زیباست، دلنشین است چه داشته ای که اینگونه مرااسیرخود کرده ای تو بودی که عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی حال دیگر نفسهایم نیز رنگ دیگری به خود گرفته است زمانی که به آسمان مینگرم عکس زیبای تو را در مهتاب میابم آنگونه عاشقم كه حرمت مجنون را احساس مي كنم آنگونه عاشقم كه نيستان را يكجا هواي زمزمه دارم آنگونه عاشقم كه هر نفسم شعر است! چشم تو شعر چشم تو شاعر است ومن دزد شعر چشمان تو هستم! دست مرا بگير و كوچه هاي محبت را با من بگرد... گل من بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم... زندگی زیباست اما با تو در کنار تو و به فکر تو نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد ولی این را بدان که من همیشه و در همه حال در کنارت به یادت و عاشقت هستم این را بدان که با بودنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم... + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 15:23 توسط آهوی تنها |
سرنوشت ای خدای مهربون دلم گرفته از این تقدیر.. از این قسمت، راستی این سرنوشت ساخت کیست؟ اونی که راه و رسم این دیار غربت رو میکشه کیست؟ من که راه سرنوشت رو با خون دل و جون خریدم.. این آیا سرنوشت من بود؟ قرار این نبود که سفر نیمه راه تموم شه.. ما که هنوز به مقصد نرسیدیم! نمیخواستم مقصد همینجا باشه.. هنوزم این خواسته من نیست ولی شاید تو این راه کمی دورتر چاهی باشه.. باید به اون ساختمونای دور دست نگاه کرد.. باید بریم اونجا؟! راه رو باید عوض کنیم؟ اگه این راه رو ادامه بدیم ..؟! چه صبوری.. باخبر شدی ولی باز هیچی نگفتی... ولی حالا اما هیچ خواستهای ندارم.. فقط یه کمکی که بتونه منو برای گذشتن از این صحرای داغ سوزان آماده کنه...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 3:10 توسط آهوی تنها |
بهار آمد باز هم گذشتو گذشت و گذشت و باز هم روزی جدید آغاز شد عیدتون مبارک ایرانیان عیدتون مبارک دوستان گلم -:- عیدتون مبارک -:- + نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 17:35 توسط آهوی تنها |
د.د آشناست؟ تا به حال حس کردی؟! شده برگهای پاییزو حس کنی؟ اگر دست پرمهرت رو یه بار بر شونه ی عشق بکشی دنیا رو خواهی شناخت غم رو خواهی دید و معنای واقعی زندگی رو درک خواهی کرد. دوست یعنی اینکه هروقت کمک نیاز داشتی یه نفرو در کنارت داشته باشی.. مگه نه؟! از آسمون بگم، آسمان آبی .. همیشه آبی آبی نیست... خیلی وقتها اون هم رنگ خودشو میبازه بعضی وقتا ناخواسته احساسی به تو دست میده که هیچ وقت در انتظارش نبودی، پس میلرزه، چون مال خودت نیست... + نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 15:28 توسط آهوی تنها |
راه با صدای تو آن پرنده ها چه شوقی داشتند یک نواخت یک صدا آرام و کمی شیدا تو رو دوست دارم زیاد نگو پس دلت میاد منو تنها بذاری توی آخرین وداع وقتی دورم از همه تو رو میسپارم به خاک تو رو دوست دارم مثل حس دوباره تولدت تورو دوست دارم مثل خواب خوب بچگی تو رو دوست دارم مثل دلتنگیای وقت سفر مثل کودکی تو راه بغلت میگیرمو توی آخرین وداع وقتی دورم از همه + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 1:15 توسط آهوی تنها |
بودن تو
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن واسه جواب نامه ت میدونم که خیلی دیره عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت؟ سرتو با مهربونی بذاری به روی شونه م حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره نکنه ازم برنجی تشنه م، تشنه بارون... بدجوری به هم میریزه منو گاهی اتفاقی میدونی که دست من نیست، بازیای سرنوشته باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد حال من خیلی عجیبه، دوست دارم پیشم بشینی یادته من و تو داشتیم ساده زندگی میکردیم یه دفه یه مهمون اومد عقلمو یجوری دزدید اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه اما نه.. گذشتو دیدم دل من دیونه تر شد اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده تو بازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز بدجوری دیونه تم من، فکر نکن این اعترافه میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته اما روح من یه دریاست، پره از موجو تلاطم آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماهه تو که چشمای قشنگت خونه صدتا ستاره ست بیا ومثل گذشته.. جزبه من به همه شک کن + نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 21:45 توسط آهوی تنها |
روزی دیگر.. شبی دیگر.. سالی دیگر... یک سال از نوشته ها.. از قصه ها ، از غصه ها... یادش بخیر اون ۳۶۵ روز پیش که این شبو با کلی شادی گذروندیم یادته؟ کلی جشنو خوشی یادته اون دوتا قناری که به همدیگه رسیدن؟!! یادته ولی اما اون شب تو نبودی.. گفته بودم خوشی من هروقت که تو بودی اون شب که رفتیو گفتم خونه ت چقدر خالیه، باید میرفتم نبینم دیگه نیستی.. صاحبخونه تو بودی من که جز تو کسی رو نداشتم... توای خوشی من توای شادی من توای یلدای این شب طولانی من -:- شب یــلدا بر همه شما عزیـزان دلم مــبـارک -:- + نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 20:28 توسط آهوی تنها |
گرمای مهرت آغازیست در پاییز سرد... به این عالم حیات بخشی و گل و برگ از لطافتت سرخ شوند -:- تــــــولــــــــدت مـــبــارکـــ -:- + نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 16:49 توسط آهوی تنها |
رفتی و ندیدی که چه محشر
کردم دیشب که سکوت خانه دغ مرگم
کرد دیدی چه زود به
اون چیزی که میگفتی رسیدی؟
تقدیر... + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 0:27 توسط آهوی تنها
من و تو بده دسـتاتو به دسـتم تا با هم کلبه بسازیم دور بشیم از همه مردم واسـه درد هـم بمـیریم کلبـه ای اندازه عـشـق باغچهای و حوض و گلدون من واسهی تو واسه من، کلبهای میخوام که تو باغچه ش پر باشه از یاسمن کلبـه ای اندازه عـشـق باغچهای و حوض و گلدون + نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 18:47 توسط آهوی تنها |
گل باغچه دل در باغچه دلم گل رزی بود، وقتی به باغچه رسیدم هوا ابری و بارونی بود نفهمیدم اونجا چه اتفاقی افتاده، وقتی ابرا رفتنو هوا آفتابی شد دیدم گل جدیدی به باغچه اضافه شده.. اونها گل رز رو پوشونده بودن مبادا چشمم دوباره اونو ببینه، روزها گذشت ماه ها گذشتو سالهای درازی منتظر پیدا شدن اون گل گمشده بودم. نمیدونم شاید ناخواسته بوده ولی منو واسه آب و خاکم میخواست.. مدت خیلی زیادی صبر کردم، ازینکه رزگل رو ازم گرفته بودن خسته بودم.. خودمو با گل جدید مشغول کردم تا اینکه یک روز صبح بیدار شدمو به باغچه سر زدم ولی خبری از اون گل جدید نبود... هرجا رو گشتم پیداش نکردم اون به هوای تازه نیاز داره، پس میخوام که زندگیش آروم باشه و هوای تازه داشته باشه... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 18:0 توسط آهوی تنها |
|